گفتم که ای جان خود جان چه باشد ای درد و درمان درمان چه باشد
خواهم که سازم صد جان و دل را پیش تو قربان قربان چه باشد
ای نور رویت ای بوی کویت اسرار ایمان ایمان چه باشد
گفتی گزیدی بر ما دکانی بر بی گناهی بهتان چه باشد
اقبال پیشت سجده کنانست ای بخت خندان خندان چه باشد
بگشای ای جان در بر ضعیفان بر رغم دربان دربان چه باشد
فرمود صوفی که آن نداری باری بپرسش که آن چه باشد
با حسن رویت احسان کی جوید خود پیش حسنت احسان چه باشد
تو شیری و ما انبان حیله در پیش شیران انبان چه باشد
بردار پرده از پیش دیده کوری شیطان شیطان چه باشد
بس خلق هستند کز دوست مستند هرگز ندانند که نان چه باشد
965
دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود چو رسد تیر غمزه ات همه قدها کمان شود
چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل شود دل ما چون جهان شود همه دل ها جهان شود
فتد آتش در این فلک که بنالد از آن ملک چو غم و دود عاشقان به سوی آسمان شود
نبود رشک عشق تو بجهد خون عاشقان چو شفق بر سر افق همه گردون نشان شود
چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود
ز خیال نگار من چو بخندد بهار من رخ او گلفشان شود نظرم گلستان شود
بفشان گل که گلشنی همه را چشم روشنی به کرم گر نظر کنی چه شود چه زیان شود
خوشم ار سر بداده ام چو درختان به باد من که به باغ جمال تو نظرم باغبان شود
چه عجب گر ز مستیت خرف و سرگران شوم چو درختی که میوه اش بپزد سرگران شود
چو بنفشه دوتا شدم چو سمن بی وفا شدم که دل لاله ها سیه ز غم ارغوان شود
رخ یارم چو گلستان رخ زارم چو زعفران رخ او چون چنین بود رخ عاشق چنان شود
همه نرگس شود رزان ز پی دید گلستان گل تو بهر بوسه اش همه شکل دهان شود
به وصال بهار او چو بخندد دل چمن ز غم هجر جوی ها چو سرشکم روان شود
چو پرست از محبتش دل آن عالم خل که درختش ز شکر دوست سراسر زبان شود
چو سر از خاک برزنند ز درختان ندا رسد که تو هر چه نهان کنی همه روزی عیان شود
گل سوری گشاد رخ به لجاج گل سه تو گل گفتش نمایمت چو گه امتحان شود
ز تک خاک دانه ها سوی بالا برآمده که عنایت فتاده را به علی نردبان شود
تو زمین خورنده بین بخورد دانه پرورد عجب این گرگ گرسنه رمه را چون شبان شود
همه گرگان شبان شده همه دزدان چو پاسبان چه برد دزد عاشقان چو خدا پاسبان شود
مشتاب ار چه باغ را ز کرم سفره سبز شد بنشین منتظر دمی که کنون وقت خوان شود
ز رفیقان گلستان مرم از زخم خاربن که رفیق سلاح کش مدد کاروان شود
خمش ای دل که گر کسی بود او صادق طلب جهت صدق طالبان خمشی ها بیان شود
966
دیده خون گشت و خون نمی خسبد دل من از جنون نمی خسبد
مرغ و ماهی ز من شده خیره کاین شب و روز چون نمی خسبد
پیش از این در عجب همی بودم کآسمان نگون نمی خسبد
آسمان خود کنون ز من خیره است که چرا این زبون نمی خسبد
عشق بر من فسون اعظم خواند جان شنید آن فسون نمی خسبد
این یقینم شدست پیش از مرگ کز بدن جان برون نمی خسبد
برچسب:
نویسنده: neda
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:18